82
-
تاریخ: 1396/10/4 ساعت: 2:23
82 چقدر خوب است آدم از خودش عکس داشته باشد که رد گذر زمان را توی چهرهاش ببیند. اما چقدر بهتر است که آدم از خودش عکس نداشته باشد که نداند آن روزهای قدیم حجم رنجش بیشتر بوده یا کمتر، که نبیند توی گوشه چشمش ردی از درد بوده یا نه، که نبیند توی نگاهش اثری از این همه رنجی که امروز برایش یادگار مانده، هست ...
55
-
تاریخ: 1396/9/29 ساعت: 1:31
55 بلاخره کشف کردم دلیل عصبی بودنِ امروزم را... 25 آذر است، 25 آذر بود. توی آن زیرگذر، توی بارش برف و باران مخلوط، توی سرمای کشنده، روی پلی که از وسط دریاچه خوابیده زیر باران میگذشت، توی آن سرازیری، توی آن پرسش... 25 آذر بود! + تاريخ یکشنبه ۲۶ آذر ۱۳۹۶ساعت نويسنده من |
56
-
تاریخ: 1396/9/29 ساعت: 1:31
56 تعجبم از آن کسیست که من را از روی نوشتههایم شناخته و برایم پیام گذاشته و بعد دوباره ادامه میدهد به خواندنم. این "من" چه دارد جز مُشتی تصویرهای از مُد افتاده؟ تو که دیگر من را شناختیاش، چرا وقتت را تلف میکنی پایِ اینها؟! + تاريخ یکشنبه ۲۶ آذر ۱۳۹۶ساعت نويسنده من |
57
-
تاریخ: 1396/9/29 ساعت: 1:31
57 برایم یک پیام صوتی فرستاده بود از اتفاقی که افتاده. وقتی پیام را گوش دادم انگار دستی آمد و یقهام را گرفت و کشید توی تقویم، چندتایی سیلی خواباند توی گوشم و بعد آورد و تحویلِ امروزم داد... دنیا جای عجیبیست، خیلی عجیب... + تاريخ یکشنبه ۲۶ آذر ۱۳۹۶ساعت نويسنده من |
58
-
تاریخ: 1396/9/29 ساعت: 1:31
58 باید بیشتر بنویسم، از همه چیز، به همان سبکی که مینوشتم، باید برگردم به خود، به خویشتنِ خویش... و آنوقت شاید سالها بعد چیزی داشته باشم برای تعریف کردن... + تاريخ دوشنبه ۲۷ آذر ۱۳۹۶ساعت نويسنده من |
59
-
تاریخ: 1396/9/29 ساعت: 1:31
59 امروز را نشستهام توی خانه که این فصل آخر کتاب را تمام کنم، اما دریغ از نوشتن یک واژه. ذهنم قفل شده، قفلی که نه میدانم چیست و نه میدانم چطور میشود بازش کرد. قرار بود توی تابستان تمامش کنم که توی آن ماه آخر سیل آمد و من را با خودش برد. بعد عهد کردم با خودم که توی پائیز تمام شود که دو سه روز بیشتر ا...
60
-
تاریخ: 1396/9/29 ساعت: 1:31
60 از همه جنبهها توی برهه حساسی هستم. توی آن لبه پرتگاه، توی آن حدّ نهایی. نمیدانم چه میخواهم و چه باید بکنم. دوباره آن حس قدیمی دو سه سال پیش آمده سراغم، همانکه توی دلم انداخته بود که یک روز صبح بلند شوم و بیهیچ چمدانی راه بیافتم و بروم. اینجا دیگر ریشهای ندارم، پدر و مادر برایم مهم بودند که این رو...
61
-
تاریخ: 1396/9/29 ساعت: 1:31
61 اوضاع میز کارم توی خانه حسابی دیدنیست. یک لپتاپ روی میز، زیر لپتاپ پر است از فیشِ کارتهای بانکی که اینور و آنور کشیدهام و ته بلیطهای هواپیما، هفت هشت تا کتاب و سالنامه و دفتر یادداشت چیده شده روی هم در سمت راست لپتاپ، یک کازیه پر از کاغذ سمت چپِ پشت لپتاپ که یک سری سند مهم و یک کتاب چند صد دلاری ...
62
-
تاریخ: 1396/9/29 ساعت: 1:31
62 دم غروب رفتیم و نشستیم توی کافهای حوالی بهجت آباد، او کافه را میشناخت و من هم بیشتر، سفارش دادیم، سیگاری روشن کردیم و توی دود خیره شدیم به هم. چیزهایی بود که باید تعریفشان میکردم، میخواستم به اشتراکشان بگذارم با آدمی که هنوز توی این خرابآباد فکرش کار میکند. سیگار پشت سیگار، گاهگاهی نگاههای خالیِ ...
24
-
تاریخ: 1396/9/17 ساعت: 20:06
24 ساکتم، عصبیام، نمیتوانم آرام بگیرم. تعجبی هم ندارد، بلاخره امشب ماه کامل است. دارم فکر میکنم به فردا یا به فرداها. بیشتر از آنکه نگران مدرک دکتری و فلان گزارش کاری باشم، ذهنم معطوف به زندگی شخصی و احوالاتم است. به اینکه حالا ن. را میتوانم با خیال راحت به عنوان دوست صمیمیام بدانم. به اینکه خیلی ما...
25
-
تاریخ: 1396/9/17 ساعت: 20:06
25 قبول دارم که کار ناشیانهای بود، اما نه میخواستم شماره غ. را بگیرم و نه میخواستم شماره آن که بسته را گرفت بگیرم، حتی نامش را هم نپرسیدم. توی آن سرما حسابی بدنم کرخت شده بود و داشتم به این فکر میکردم که اگر زودتر به نتیجهای نرسم، حسابی دچار دردسر میشوم. تنها نکته منفی این بود که دست کردم توی جیبم و...
26
-
تاریخ: 1396/9/17 ساعت: 20:06
26 گاهی وقتها فکر میکنم دیگر ویرانتر از این امکان ندارد و بعد از دو-سه شب میبینم که نه، این ویرانی درست مثل یک مشت کوچک برف غلت میخورد و توی هر قدمی که جلو میرود، بزرگتر و بزرگتر میشود. میبینم دنیا دارد به رنجهایم سود انباشته میدهد و چقدر گاهی در برابر این حجم رنجها بیدفاع میشوم. شدهام جزئی از افسان...
27
-
تاریخ: 1396/9/17 ساعت: 20:06
27 دارم فکر میکنم با این همه داستان چه باید کرد، چطور و پیشِ چه کسی میشود بازگویشان کرد؟ آخر میدانی چیست، داستانها تا وقتی توی ذهن خودت بمانند، ارزشی ندارند. دقیقاً از جایی جذاب میشود که داستانهایت را بگویی و برای من با این همه داستان چقدر سخت است این سکوتی که مبتلایش هستم، اما خب قصد شکستنش را هم ن...
29
-
تاریخ: 1396/9/17 ساعت: 20:06
29 توی ذهنم مدام قطعه پیانویی پخش میشود که اندوهی عمیق پشت هر کدام از نتهایش است. تاریخ 16 آذر 96 است، تنهایم. از صبح تا همین چند دقیقه پیش داشتم ترجمه کتابی را بازخوانی میکردم که از انتشارات برایم فرستادهاند، از سیصد و خوردهای صفحه صد تایش باقی مانده. حوصلهام سرجایش نیست. قدری به سهشنبهای که گذشت ف...
30
-
تاریخ: 1396/9/17 ساعت: 20:06
30 ن. خیلی چیزها را از من میداند، خودم میگویم برایش. میگویم که بلاخره یک نفر توی دنیا خبری داشته باشد و اگر هر اتفاقی افتاد، توضیحی امانت پیش او باشد برای دیگران... میداند که به چه فکر کردهام، اما شاید نمیداند این تهوع هر روزه را، نمیتوانم این یکی را شرح بدهم، یک جور حس درونیست، از آن حسهایی که باید...
31
-
تاریخ: 1396/9/17 ساعت: 20:06
31 راستش را بخواهی دارم خودم را به زور میکِشم اینور و آنور. نقاب یک آدم معمولی را میزنم و هر روز میدوم، دوره دکتریام را میگذرانم، پروژههای مشاوره را جلو میبرم، توی دانشگاه درس میدهم، روی توسعه کانال وقت میگذارم، متن کتابم را مینویسم، روی ایدههای کسبوکار گروه کار میکنم، مقاله مینویسم... اما همه اینها...
32
-
تاریخ: 1396/9/17 ساعت: 20:06
32 اوضاع درهم و برهمی شده، زندگیام را میگویم. توی این عصر جمعهای به هر جایش که فکر میکنم میبینم درهم و برهم است. گرفتار داستانهای عجیبی شدهام که نمیدانم تهشان به چه میرسد. این وسط ماندهام هاج و واج که حرکت بعدی مهرههایم توی صفحه شطرنج این زندگی چه باشد... + تاريخ جمعه ۱۷ آذر ۱۳۹۶ساعت نويسنده من |
33
-
تاریخ: 1396/9/17 ساعت: 20:06
33 یکی از آن اتفاقات جالب درباره من این است که همیشه وقتی دامنه یک رابطه از مسائل غیرشخصی کشیده میشود توی زندگی شخصیام، از همان دقیقه اول همه را متعجب میکند. خب من هیچوقت اصراری ندارم همه آنچه هستم را توی جمعهای حرفهای مثل محل کار یا دانشگاه یا توی جلسهها نمایش بدهم. معمولاً توی اینجور جمعها آدمها س...