25
قبول دارم که کار ناشیانهای بود، اما نه میخواستم شماره غ. را بگیرم و نه میخواستم شماره آن که بسته را گرفت بگیرم، حتی نامش را هم نپرسیدم. توی آن سرما حسابی بدنم کرخت شده بود و داشتم به این فکر میکردم که اگر زودتر به نتیجهای نرسم، حسابی دچار دردسر میشوم. تنها نکته منفی این بود که دست کردم توی جیبم و کارتی را درآوردم که از قضا آدرس و تلفن شرکت رویاش نوشته شده و اینطوری میشود حتی تا پشت میزِ من هم دنبالم را گرفت. بعدش هم توی سرازیریِ ولنجک راه افتادم و سیگاری روشن کردم که حداقل من را تا نزدیکترین جایی که بشود تاکسی گرفت، سرپا نگه دارد... این تصویر ده سال بعد کجای زندگیام خواهد بود؟ نمیدانم، بیشتر بستگی دارد به نتیجهاش که برسد به دستش یا نرسد. اگر برسد آنوقت دهسال بعد از آنجا که رد شوم، به جای لبخندی که ناشی از حماقتم است، لبخندی میزنم ناشی از اینکه اینجا کسی را میشناختم، چندتا تصویر مشترکِ محدود داشتم با او و توی شبِ سردی که ماه کامل بود، وقت گذاشته بودم برای رساندن آن بسته و همین!
+ رسید!
+
تاريخ یکشنبه ۱۲ آذر ۱۳۹۶ساعت نويسنده من
|
برچسب:
نویسنده: کاوه رحمانی
تاريخ: جمعه
17 آذر
1396 ساعت: 20:06