62
دم غروب رفتیم و نشستیم توی کافهای حوالی بهجت آباد، او کافه را میشناخت و من هم بیشتر، سفارش دادیم، سیگاری روشن کردیم و توی دود خیره شدیم به هم. چیزهایی بود که باید تعریفشان میکردم، میخواستم به اشتراکشان بگذارم با آدمی که هنوز توی این خرابآباد فکرش کار میکند. سیگار پشت سیگار، گاهگاهی نگاههای خالیِ من به میزی که در طبقه پایین توی تیررس نگهش داشته بودم و داستانی که گفته شد. سبک گفتنم خیلی بابِ میلم نبود، اما فکر کنم آن چیزی را که باید منتقل میکردم، گفتم. حالا حداقل توضیحی هست برای بعداً، برای زمانی که شاید نباشم و نیاز به توضیح خیلی چیزها باشد...
+ تاريخ دوشنبه ۲۷ آذر ۱۳۹۶ساعت نويسنده من |
برچسب:
نویسنده: کاوه رحمانی