26
گاهی وقتها فکر میکنم دیگر ویرانتر از این امکان ندارد و بعد از دو-سه شب میبینم که نه، این ویرانی درست مثل یک مشت کوچک برف غلت میخورد و توی هر قدمی که جلو میرود، بزرگتر و بزرگتر میشود. میبینم دنیا دارد به رنجهایم سود انباشته میدهد و چقدر گاهی در برابر این حجم رنجها بیدفاع میشوم. شدهام جزئی از افسانههای یونانی، اسب تروایی که میفرستندش توی قلعه و بعد به مدد همان اسبِ چوبی تمام آن دژ و بارو را تسخیر میکنند. جایی در را به اشتباه یا از روی فراموشی باز گذاشتهام و تروا را پذیرفتهام و حالا، رنج دارد شمشیر میکشد بر صورتِ دژ بیدفاع...
+ تاريخ یکشنبه ۱۲ آذر ۱۳۹۶ساعت نويسنده من |
برچسب:
نویسنده: کاوه رحمانی