60
از همه جنبهها توی برهه حساسی هستم. توی آن لبه پرتگاه، توی آن حدّ نهایی. نمیدانم چه میخواهم و چه باید بکنم. دوباره آن حس قدیمی دو سه سال پیش آمده سراغم، همانکه توی دلم انداخته بود که یک روز صبح بلند شوم و بیهیچ چمدانی راه بیافتم و بروم. اینجا دیگر ریشهای ندارم، پدر و مادر برایم مهم بودند که این روزها خوشاند با نوهشان و آن کدورتها دیگر وجود ندارد. بنابراین دیگر نگرانشان نیستم که بخواهم برایشان بمانم. اینجا ریشهای نمانده برایم، چهار سال دکتریام را میتوانم توی یک چشم برهم زدن انصراف بدهم، حرفهام، پروژههایم، برنامهها و این سه چهارتا گروهی را که هدایتشان میکنم هم همینطور. از آدمها هم هیچ سهمی ندارم که نگرانِ به جای ماندنشان باشم... تنها نکته این است که خب بروم، به کجا و چطور و از همه مهمتر که چه کنم. توی وجودم هیچ نیست، ذرهای حس شوق، ذرهای حس عشق، ذرهای حس امید و از همه بدتر، ذرهای معنا و میدانی کجایش عجیب است؟ تقویم را ورق بزن به یک سال قبل همین موقع، همین روزها را میبینی که سرشار از معنا و شوق بودهام، سرشار از حسی که مرا میخوانده به کشف، سرشار از شهودی که جنسش با جنس این روزهایم همخوانی ندارد و آن روزها آنقدر دور است که واکنشم از دو حالت خارج نیست، یا فکر میکنم همه آن روزها را خواب دیدهام یا فکر میکنم این روزها را دارم خواب میبینم...
+ تاريخ دوشنبه ۲۷ آذر ۱۳۹۶ساعت نويسنده من |
برچسب:
نویسنده: کاوه رحمانی