11 - تاریخ: 1401/4/19 ساعت: 15:50
شمارهام را داری، یک هیچ به نفع تو. تلگرامم را هم همینطور، پس دو هیچ. میتوانی هر وقت خواستی سرک بکشی توی پروفایلم و ببینی که به تازگی برای آخرین بار سری زدهام به تلگرام. اسم و نشانم را هم که تا توی گوگل بزنی، لینک سایت و فلان مقاله و فلان انجمن ظاهر میشود توی همان صفحه اول، پس سه هیچ. من چه؟ هیچ! خیا...
12 - تاریخ: 1401/4/19 ساعت: 15:50
باید از بعضی چیزها ننویسم که نامم پیدا نشود، از ماهِ کامل ننویسم، از بلوار ننویسم، از اوریانت هم همینطور، از خیابانهای این شهر و از محلهها. از ترانهها هم ننویسم، از موسیقی، از تفاوت هستن و داشتن، از من ننویسم اصلا...Adblock test (Why?)
13 - تاریخ: 1401/4/19 ساعت: 15:50
کِی فرصت کردهام اینطور پیر شوم؟ اینطور خسته، اینطور بریده، اینطور از نفس افتاده... چقدر دلم میخواست امروز ظهر توی چشمهای ن. زل بزنم و بگویم بدجور خستهام، بدجور دلم را زده، این زندگی را میگویم که فقط اسمش زندگیست و رسمش مرگ هر روزه. کجدار و مریز دارم طیِ مسیر میکنم، اما تا کجا؟ تهش به چه میرسد؟ Adblo...
154 - تاریخ: 1396/10/24 ساعت: 19:00
من این روزها - 154 شبیه کشتزاری شدهام که ناغافل آفت زده به آن و قریب به اتفاق خوشهها از دست رفتهاند. نه ارزشی دارد چیدن آنچه مانده، نه میشود برای جبران از دست رفتهها کاری کرد. همانقدر بلاتکلیف... + تاريخ شنبه ۲۳ دی ۱۳۹۶ساعت نويسنده من |
155 - تاریخ: 1396/10/24 ساعت: 19:00
من این روزها 155 دوباره باز غمت بیاد که منو مبتلا کنه... + تاريخ یکشنبه ۲۴ دی ۱۳۹۶ساعت نويسنده من | HOME| EMAIL| PROFILE MOzHgaN ArcHives دی ۱۳۹۶آذر ۱۳۹۶ RSS Ðe$igNER MOZHGAN
152 - تاریخ: 1396/10/24 ساعت: 1:06
من این روزها - 152 مثل یک قلعه با دیوارهای بلند و بینفوذ. یک دژ مستحکم. پابرجا. سالهاست دوام آورده. برق نیزه نگهبانهایش تاریکی شب را میشکافد. کسی را یارای نزدیک شدن به آن نیست. ناگهان انگار روزنهای پیدا شده. دری باز مانده. اسب تروا از راه میرسد. موهبتیست انگار. توی قلعه میپذیرندش. هلهلهای سر میگیرد....
153 - تاریخ: 1396/10/24 ساعت: 1:06
دودی به من آمد، آتشی بر من زد؛ زان شمع که آفتاب پروانه اوست...
123 - تاریخ: 1396/10/17 ساعت: 23:19
من این روزها - 123 از سالن ترانزیت که خارج میشویم از همکارم خداحافظی میکنم. میپرسد کسی دنبالت میآید و طبق معمول همه سفرها جواب میدهم که بله... هنوز گوشی تلفنم را روشن نکردهام. چند قدم فاصله میگیرم از محل خداحافظیمان و بدنه سردِ گوشیِ تلفن را لمس میکنم. همیشه توی سفرهای هوایی یک لحظه دردناک وجود داشت...
124 - تاریخ: 1396/10/17 ساعت: 23:19
من این روزها - 124 کتاب نوشتن از آن چیزهاییست که باید بچسبی به آن. رهایش که کنی انگار پرنده کوچکی توی مُشتت داشتهای و از روی بیخیالی یا غفلت یا کنجکاوی یا هر چیز دیگری، مُشتت را باز کردهای. نتیجه معلوم است، میپَرَد. حالا درست توی همین وضعیت گیر کردهام، یازده فصل را توی 2 ماه از تابستان نوشتهام و فصل...
87 - تاریخ: 1396/10/7 ساعت: 21:46
87 شاید حدود ده سال است که همدیگر را ندیدهایم، وقتی میرسیم بعد از سلام اولین جملهای که میگوید این است: "تو اصلاً عوض نشدهای"... بله، ظاهرم تغییر چندانی نکرده، البته به لطف پنهان کردن موهای سفیدشده زیر موهای سیاهرنگ. باران میزند، چهارم دیِ نود و شش است و جایی وسط میرداماد میرویم که بنشینیم پشت میز یک...
88 - تاریخ: 1396/10/7 ساعت: 21:46
88 اینجا بیشتر دارم غرغرهایم را مینویسم، حرفهایی که توی طول روز جا میمانند توی سینهام و جایی ندارم برایشان. راضی نیستم، قبلترها وقتی وبلاگ مینوشتم سهم "تصویرها" بیشتر بود. شاید به خاطر بالا و پایینهای زندگیِ شش ماه اخیر است که اینطور شده، اما میخواهم و کاش بشود که بیشتر واقعاً بنویسم، از تصویرها... ...
89 - تاریخ: 1396/10/7 ساعت: 21:46
89 وارد زمستان که میشوم یاد آن تصویر دوستداشتنیِ قدیمیام میافتم، تصویر جشنواره... سالهاست که منتظرم سالی برسد که با فراغ بال بروم و همه فیلمهای جشنواره را ببینم، البته خب همه لذت فیلم دیدن به این است که بتوانی حسها و تجربهات را با یک نفر دیگر شریک شوی و آن چند روز را دو نفری توی هوایِ فیلمها و سالنه...
91 - تاریخ: 1396/10/7 ساعت: 21:46
91 بعضی چیزها را دیگر نمیشود درست کرد، زمانشان گذشته. باید پذیرفت، باید دردشان را توی جام سیمین سر کشید و رنجشان را به جان خرید. چارهای نیست، باید تا آخرین لحظهای که نفسها فرو میروند و برمیآیند با این واقعیتها زندگی کرد. پذیرفتن اینکه این واقعیتها یا حقیقتها، یا هرچه که اسمش را بگذاری، تا آن انتها د...
92 - تاریخ: 1396/10/7 ساعت: 21:46
92 حسابی کلافه و سردرگمم. گزارش پ.ن.ب. همین هفته آماده شد و فرستادم برایشان، همین روزهاست که برویم و این پروژه را هم ببندیم، منتظرم که جلسه نهایی پروژه ت.گ. هم برگزار شود، کلی درخواست پروپوزال توی همین هفته داشتیم که همهشان را فرستادم و شاید همین روزها باشد که پروژه جدیدی را شروع کنیم. کلاس دانشگاه ...
93 - تاریخ: 1396/10/7 ساعت: 21:46
93 گاهی انقدر سیگار میکشم که حس چشاییام از کار میافتد، این هفته از شنبه به همین درد مبتلا بودهام. میدانم که زیادهروی میکنم، میدانم که ضرر دارد، میدانم که فلان. اما بعضی وقتها اصلا متوجه نیستم که دارم چه میکنم... + تاريخ پنجشنبه ۷ دی ۱۳۹۶ساعت نويسنده من |
76 - تاریخ: 1396/10/4 ساعت: 2:23
76 یک جای این پائیز میلنگید. از همان اولش معلوم بود، از توی تابستانش هم همینطور. تابستانِ داغی که داغ باقی گذاشته و دیگر همه تابستانها حتی اگر برف هم ببارد، باز آن داغ هست گوشه دلم که سر باز کند. آنهم درست توی شب تولدم، آن هم درست توی اولین روز از ماه تولدم. این پائیز کارش از همان اول هم ایراد داشت،...
77 - تاریخ: 1396/10/4 ساعت: 2:23
77 تمام زندگی من توی تنهایی گذشته، با آدمها اما تنها، توی جلسههای مهم و پشت میزهای بزرگِ چوبی، اما تهش تنهایی عمیق مانده برایم. انتهای جلسههای مهم، وقتی دیروقت است یا وقتی چند روز تعطیلی پشت سر هم افتاده و همه بعد از دو-سه ساعت بحث و گفتوگو عجله دارند که خودشان را برسانند پیشِ کسی، همیشه "من" هم بود...
79 - تاریخ: 1396/10/4 ساعت: 2:23
79 حسابی خستهام، این دو روزی که توی کنفرانس بودم، تمام مدت را سرپا ایستادهام توی لابی، کنفرانس را به چشم محلی میبینم برای تجدید رابطهها و سلام و علیک و بررسی زمینههایی که میشود رویشان همکاری مشترک داشت، برای همین عمدتاً توی لابی میچرخم و سرم با آدمها گرم است به جای سخنرانیها. ژست خوبی هم دارد، خیلی ...
80 - تاریخ: 1396/10/4 ساعت: 2:23
80 نمیدانم باید با ش. چه کرد. پیشفرضهایی دارم اما هنوز نتوانستهام به جمعبندی از رفتارها و حرفهایش برسم. توی اینجور موارد خودم را به نفهمی میزنم اما آدم کمهوشی نیستم و منتظر مینشینم تا ببینم کدام سناریو درستتر است. اما درباره ش. هنوز سناریوی مشخصی ندارم که بتوانم واکنش نشان بدهم. خودم را گاهی میزنم ب...
81 - تاریخ: 1396/10/4 ساعت: 2:23
81 ن. یک نعمت بوده توی تمام چهار ماه پیش، نعمتی که اگر نبود شاید تحمل این روزها خیلی سختتر میشد، نمیدانم چه شد که تصمیم گرفتم بخشی از داستانم را به او بگویم و بعد بخش بیشتر و بیشتری را و بعد داستانِ پیچیده تازهتر را. اینطوری حداقل این امنیت را داشتم که اگر روزی به هر دلیلی نبودم، کسی هست که بتواند ت...