کتاب نوشتن از آن چیزهاییست که باید بچسبی به آن. رهایش که کنی انگار پرنده کوچکی توی مُشتت داشتهای و از روی بیخیالی یا غفلت یا کنجکاوی یا هر چیز دیگری، مُشتت را باز کردهای. نتیجه معلوم است، میپَرَد. حالا درست توی همین وضعیت گیر کردهام، یازده فصل را توی 2 ماه از تابستان نوشتهام و فصل آخر را توی تلاطمهای ماهِ آخر تابستان رها کردم، نتیجه این شده که پنج ماه است فایل را باز میکنم، نگاه میکنم، دو سه کلمه مینویسم و بعد پاک میکنم. امروز که دوباره دست بردم برای نوشتن، انگار داشتم روی زخمی را میتراشیدم، دردناک و دشوار و بیحاصل. حالا البته بعد از سه چهار ساعت بختِ خوش یارم بوده و یک صفحه نوشتهام که توی پنج ماه گذشته خودش نوعی خرق عادت است...
+ تاريخ یکشنبه ۱۷ دی ۱۳۹۶ساعت نويسنده من |