91
بعضی چیزها را دیگر نمیشود درست کرد، زمانشان گذشته. باید پذیرفت، باید دردشان را توی جام سیمین سر کشید و رنجشان را به جان خرید. چارهای نیست، باید تا آخرین لحظهای که نفسها فرو میروند و برمیآیند با این واقعیتها زندگی کرد. پذیرفتن اینکه این واقعیتها یا حقیقتها، یا هرچه که اسمش را بگذاری، تا آن انتها دست از سرت بر نمیدارند، چیزی از درد و رنجش کم نمیکند، اما حداقل جایی از جانت را آزاد میکند برای دیگر چیزها. حداقل جانت را آزاد میکند برای خوشیهای کوچک، مثل دیدن درخشش خورشید، مثل آفتابی که بدود توی اتاق روی فرش، مثل تصویر ماه کامل در سکوت شب، مثل دیدن رنگ، مثل عطر قهوه پشت میز چوبی یک کافه. اما بگذار رُک باشم با تو، نمیدانم چند سال یا حتی چند قرن باید بگذرد که این خوشیهای کوچک مزه خوشی برایت به ارمغان بیاورند، نه طعم گسِ تصویرهای مبهم از گذشتهای که نمیدانی آنوقتها خوش بودی یا نه...
+ تاريخ پنجشنبه ۷ دی ۱۳۹۶ساعت نويسنده من |
برچسب:
نویسنده: کاوه رحمانی