87
شاید حدود ده سال است که همدیگر را ندیدهایم، وقتی میرسیم بعد از سلام اولین جملهای که میگوید این است: "تو اصلاً عوض نشدهای"... بله، ظاهرم تغییر چندانی نکرده، البته به لطف پنهان کردن موهای سفیدشده زیر موهای سیاهرنگ. باران میزند، چهارم دیِ نود و شش است و جایی وسط میرداماد میرویم که بنشینیم پشت میز یک کافه و یک ساعتی از زندگیمان توی این دههای که گذشته را برای هم تعریف کنیم. آدمها را اینطور از توی تاریخ میکشم بیرون، خاک روی خاطراتمان را میتکانم، دستی به سر و گوشش میکشم و بعد مثل یک چینی باارزش میگذارمش توی یکی از قفسههای این گنجه...
+ تاريخ دوشنبه ۴ دی ۱۳۹۶ساعت نويسنده من |
برچسب:
نویسنده: کاوه رحمانی