کِی فرصت کردهام اینطور پیر شوم؟ اینطور خسته، اینطور بریده، اینطور از نفس افتاده... چقدر دلم میخواست امروز ظهر توی چشمهای ن. زل بزنم و بگویم بدجور خستهام، بدجور دلم را زده، این زندگی را میگویم که فقط اسمش زندگیست و رسمش مرگ هر روزه. کجدار و مریز دارم طیِ مسیر میکنم، اما تا کجا؟ تهش به چه میرسد؟
برچسب:
نویسنده: کاوه رحمانی