خرید بک لینک

درباره سایت

سی و سه

آخرین مطالب

امکانات وب

شمارهام را داری، یک هیچ به نفع تو. تلگرامم را هم همینطور، پس دو هیچ. میتوانی هر وقت خواستی سرک بکشی توی پروفایلم و ببینی که به تازگی برای آخرین بار سری زدهام به تلگرام. اسم و نشانم را هم که تا توی گوگل بزنی، لینک سایت و فلان مقاله و فلان انجمن ظاهر میشود توی همان صفحه اول، پس سه هیچ. من چه؟ هیچ! خیابانهای خالی، کافههای خالی، فقط یک ماهِ توی آسمان، دستهای توی جیب، تصویرهای مُرده... پس بگذار سه هیچ را پاک کنم و بنویسم هزار هزار هیچ. هرچند فرقی ندارد، اهمیتی نداشت، بیاهمیت بودم... ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کاوه رحمانی تاريخ: يکشنبه 19 تير 1401 ساعت: 15:50

باید از بعضی چیزها ننویسم که نامم پیدا نشود، از ماهِ کامل ننویسم، از بلوار ننویسم، از اوریانت هم همینطور، از خیابانهای این شهر و از محلهها. از ترانهها هم ننویسم، از موسیقی، از تفاوت هستن و داشتن، از من ننویسم اصلا...

برچسب: نویسنده: کاوه رحمانی تاريخ: يکشنبه 19 تير 1401 ساعت: 15:50

کِی فرصت کردهام اینطور پیر شوم؟ اینطور خسته، اینطور بریده، اینطور از نفس افتاده... چقدر دلم میخواست امروز ظهر توی چشمهای ن. زل بزنم و بگویم بدجور خستهام، بدجور دلم را زده، این زندگی را میگویم که فقط اسمش زندگیست و رسمش مرگ هر روزه. کجدار و مریز دارم طیِ مسیر میکنم، اما تا کجا؟ تهش به چه میرسد؟ 

برچسب: نویسنده: کاوه رحمانی تاريخ: يکشنبه 19 تير 1401 ساعت: 15:50

من این روزها - 154 شبیه کشتزاری شدهام که ناغافل آفت زده به آن و قریب به اتفاق خوشهها از دست رفتهاند. نه ارزشی دارد چیدن آنچه مانده، نه میشود برای جبران از دست رفتهها کاری کرد. همانقدر بلاتکلیف... + تاريخ شنبه ۲۳ دی ۱۳۹۶ساعت نويسنده من | ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کاوه رحمانی تاريخ: يکشنبه 24 دی 1396 ساعت: 19:00

من این روزها 155 دوباره باز غمت بیاد که منو مبتلا کنه... + تاريخ یکشنبه ۲۴ دی ۱۳۹۶ساعت نويسنده من | HOME| EMAIL| PROFILE MOzHgaN ArcHives دی ۱۳۹۶آذر ۱۳۹۶ RSS Ðe$igNER MOZHGAN ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کاوه رحمانی تاريخ: يکشنبه 24 دی 1396 ساعت: 19:00

من این روزها - 152 مثل یک قلعه با دیوارهای بلند و بینفوذ. یک دژ مستحکم. پابرجا. سالهاست دوام آورده. برق نیزه نگهبانهایش تاریکی شب را میشکافد. کسی را یارای نزدیک شدن به آن نیست. ناگهان انگار روزنهای پیدا شده. دری باز مانده. اسب تروا از راه میرسد. موهبتیست انگار. توی قلعه میپذیرندش. هلهلهای سر میگیرد. دیوارها هنوز سر جایشان هستند. نگهبانها روی برجکها گوش به زنگ. نیمهشب میرسد. دست تاریکی پرده سیاهِ ضخیمی کشیده روی سر قلعه. تروا آماده میشود. خنجرها توی دست. خون بر پا میشود. آتش دیوارهای قلعه را در آغوش میکشد. فریادی شنیده میشود: "آکیلیس، آکیلیس"... آشیل زخم خورده. قلعه فرو میپاشد. از آن دژ و دیوارهای سهمگین چیزی نمیماند جز تلی از خاک. اما آشیل دیگر جان ندارد. "آکیلیس بیدار شو". زمستان از راه خواهد رسید. آشیل توی آغوشِ خونآلود و غرق از اشکِ قلعه خوابیده... + تاريخ شنبه ۲۳ دی ۱۳۹۶ساعت نويسنده من | ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کاوه رحمانی تاريخ: يکشنبه 24 دی 1396 ساعت: 1:06

دودی به من آمد، آتشی بر من زد؛

زان شمع که آفتاب پروانه اوست...

برچسب: نویسنده: کاوه رحمانی تاريخ: يکشنبه 24 دی 1396 ساعت: 1:06

من این روزها - 123 از سالن ترانزیت که خارج میشویم از همکارم خداحافظی میکنم. میپرسد کسی دنبالت میآید و طبق معمول همه سفرها جواب میدهم که بله... هنوز گوشی تلفنم را روشن نکردهام. چند قدم فاصله میگیرم از محل خداحافظیمان و بدنه سردِ گوشیِ تلفن را لمس میکنم. همیشه توی سفرهای هوایی یک لحظه دردناک وجود داشته برایم که ابداً ربطی به هواپیما و پرواز و سقوط ندارد، بلکه لحظهایست که پرواز نشسته و باید گوشی تلفنات را روشن کنی. مخلوطی از خشم، اندوه و اضطراب یقهام را میگیرد و به این فکر میکنم کسی بوده که نوشته باشد "رسیدی خبر بده" یا نه. با تردید انگشتم میلغزد روی تصویر هواپیمای نقش بسته روی صفحه و گوشی را روشن میکنم. ده ثانیه، پانزده ثانیه، چهل ثانیه، یک دقیقه و بعد تمام. همه آن مخلوط خشم و اندوه و اضطراب را توی همان انتظارِ یک دقیقهای سر میکشم و دوباره خالی و قدمزنان راهم را میگیرم از میان انبوهِ تنها و آهنها... + تاريخ شنبه ۱۶ دی ۱۳۹۶ساعت نويسنده من | ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کاوه رحمانی تاريخ: يکشنبه 17 دی 1396 ساعت: 23:19

من این روزها - 124 کتاب نوشتن از آن چیزهاییست که باید بچسبی به آن. رهایش که کنی انگار پرنده کوچکی توی مُشتت داشتهای و از روی بیخیالی یا غفلت یا کنجکاوی یا هر چیز دیگری، مُشتت را باز کردهای. نتیجه معلوم است، میپَرَد. حالا درست توی همین وضعیت گیر کردهام، یازده فصل را توی 2 ماه از تابستان نوشتهام و فصل آخر را توی تلاطمهای ماهِ آخر تابستان رها کردم، نتیجه این شده که پنج ماه است فایل را باز میکنم، نگاه میکنم، دو سه کلمه مینویسم و بعد پاک میکنم. امروز که دوباره دست بردم برای نوشتن، انگار داشتم روی زخمی را میتراشیدم، دردناک و دشوار و بیحاصل. حالا البته بعد از سه چهار ساعت بختِ خوش یارم بوده و یک صفحه نوشتهام که توی پنج ماه گذشته خودش نوعی خرق عادت است... + تاريخ یکشنبه ۱۷ دی ۱۳۹۶ساعت نويسنده من | ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کاوه رحمانی تاريخ: يکشنبه 17 دی 1396 ساعت: 23:19

87 شاید حدود ده سال است که همدیگر را ندیدهایم، وقتی میرسیم بعد از سلام اولین جملهای که میگوید این است: "تو اصلاً عوض نشدهای"... بله، ظاهرم تغییر چندانی نکرده، البته به لطف پنهان کردن موهای سفیدشده زیر موهای سیاهرنگ. باران میزند، چهارم دیِ نود و شش است و جایی وسط میرداماد میرویم که بنشینیم پشت میز یک کافه و یک ساعتی از زندگیمان توی این دههای که گذشته را برای هم تعریف کنیم. آدمها را اینطور از توی تاریخ میکشم بیرون، خاک روی خاطراتمان را میتکانم، دستی به سر و گوشش میکشم و بعد مثل یک چینی باارزش میگذارمش توی یکی از قفسههای این گنجه... + تاريخ دوشنبه ۴ دی ۱۳۹۶ساعت نويسنده من | ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کاوه رحمانی تاريخ: پنجشنبه 7 دی 1396 ساعت: 21:46

88

اینجا بیشتر دارم غرغرهایم را مینویسم، حرفهایی که توی طول روز جا میمانند توی سینهام و جایی ندارم برایشان. راضی نیستم، قبلترها وقتی وبلاگ مینوشتم سهم "تصویرها" بیشتر بود. شاید به خاطر بالا و پایینهای زندگیِ شش ماه اخیر است که اینطور شده، اما میخواهم و کاش بشود که بیشتر واقعاً بنویسم، از تصویرها...

+ تاريخ چهارشنبه ۶ دی ۱۳۹۶ساعت نويسنده من |


برچسب: نویسنده: کاوه رحمانی تاريخ: پنجشنبه 7 دی 1396 ساعت: 21:46

89 وارد زمستان که میشوم یاد آن تصویر دوستداشتنیِ قدیمیام میافتم، تصویر جشنواره... سالهاست که منتظرم سالی برسد که با فراغ بال بروم و همه فیلمهای جشنواره را ببینم، البته خب همه لذت فیلم دیدن به این است که بتوانی حسها و تجربهات را با یک نفر دیگر شریک شوی و آن چند روز را دو نفری توی هوایِ فیلمها و سالنها و غذاهای هولهولکی و قهوههای داغداغ سپری کنی و حرص بخوری که ده دقیقه دیر شروع شدن این فیلم یعنی از دست رفتن ده دقیقه اول فیلم بعدی توی سالن فلان. عاشق سینما نیستم، بیشتر خواهان ارضای این حس الف تا ی بودن توی یک جشنوارهام. با داشتن فراغ بال مشکلی ندارم، حداقل توی همه ده یازده سال گذشته تاکنون هیچوقت نبوده که به خاطر نداشتن زمان دنبال این تصویر نرفته باشم، مشکل آن نفر همپایِ دیگریست که صفر تا صد دیوانهبازیات را همراهی کند، بدون آنکه به ساعتش نگاه کند و مجبور باشد برای آن چند روز مدام پشت تلفن برای این و آن بهانه بیاورد... و البته بعداً برایت بغض یادگاری نگذارد از آن روزهایِ بیقیدی و خوشیای که مزهاش را فقط به اندازه یک نیمهشب به تو چشاندهاند... + تاريخ چهارشنبه ۶ دی ۱۳۹۶ساعت نويسنده من | ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کاوه رحمانی تاريخ: پنجشنبه 7 دی 1396 ساعت: 21:46

91 بعضی چیزها را دیگر نمیشود درست کرد، زمانشان گذشته. باید پذیرفت، باید دردشان را توی جام سیمین سر کشید و رنجشان را به جان خرید. چارهای نیست، باید تا آخرین لحظهای که نفسها فرو میروند و برمیآیند با این واقعیتها زندگی کرد. پذیرفتن اینکه این واقعیتها یا حقیقتها، یا هرچه که اسمش را بگذاری، تا آن انتها دست از سرت بر نمیدارند، چیزی از درد و رنجش کم نمیکند، اما حداقل جایی از جانت را آزاد میکند برای دیگر چیزها. حداقل جانت را آزاد میکند برای خوشیهای کوچک، مثل دیدن درخشش خورشید، مثل آفتابی که بدود توی اتاق روی فرش، مثل تصویر ماه کامل در سکوت شب، مثل دیدن رنگ، مثل عطر قهوه پشت میز چوبی یک کافه. اما بگذار رُک باشم با تو، نمیدانم چند سال یا حتی چند قرن باید بگذرد که این خوشیهای کوچک مزه خوشی برایت به ارمغان بیاورند، نه طعم گسِ تصویرهای مبهم از گذشتهای که نمیدانی آنوقتها خوش بودی یا نه... + تاريخ پنجشنبه ۷ دی ۱۳۹۶ساعت نويسنده من | ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کاوه رحمانی تاريخ: پنجشنبه 7 دی 1396 ساعت: 21:46

92 حسابی کلافه و سردرگمم. گزارش پ.ن.ب. همین هفته آماده شد و فرستادم برایشان، همین روزهاست که برویم و این پروژه را هم ببندیم، منتظرم که جلسه نهایی پروژه ت.گ. هم برگزار شود، کلی درخواست پروپوزال توی همین هفته داشتیم که همهشان را فرستادم و شاید همین روزها باشد که پروژه جدیدی را شروع کنیم. کلاس دانشگاه تقریباً تمام شده، احتمالاً 2 جلسه دیگر هم بروم و بعد خاطره این کلاس برود توی مخزن تجربههایم. اوضاع تز اما رو به راه نیست، بعد از کلی تماس بلاخره طرف جوابم را داد، معاون اداری یک دانشگاه دیگر شده و سرش شلوغ است و نمیدانم فرصت میکند برای اینکه این جلسه لعنتی را توی همین دی برگزار کنیم و تمام شود یا نه. هفته پیش از کنفرانس پاریس برایم دعوتنامه مشارکت آمده. دو-سه هفته است مدام با خودم عهد میکنم توی همین پنجشنبه و جمعه فصل آخر کتاب را تمام کنم و باز نمیشود. توی کنفرانس با فلان مشاور رئیسجمهور گپ زدیم و قرار شد همین روزها ملاقاتی داشته باشیم و بیشتر روی موضوعی که مطرحش کردم صحبت کنیم. ماندهام با ش. چه کنم، هنوز تصوری ندارم از چیزی که توی ذهنش میگذرد و همین دستم را بسته برای واکنش سنجیده. یک کتاب جدید را پیشنهاد دادهاند برای ترجمه، نمیدانم حوصلهام میرسد یا نه. ایده نیمبندم برای پلتفرم مشارکتی توی مشاوره را قدری دنبال کردم، واکنشها مثبت است، حتی هزادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کاوه رحمانی تاريخ: پنجشنبه 7 دی 1396 ساعت: 21:46

93

گاهی انقدر سیگار میکشم که حس چشاییام از کار میافتد، این هفته از شنبه به همین درد مبتلا بودهام. میدانم که زیادهروی میکنم، میدانم که ضرر دارد، میدانم که فلان. اما بعضی وقتها اصلا متوجه نیستم که دارم چه میکنم...

+ تاريخ پنجشنبه ۷ دی ۱۳۹۶ساعت نويسنده من |


برچسب: نویسنده: کاوه رحمانی تاريخ: پنجشنبه 7 دی 1396 ساعت: 21:46

صفحه بندی